در به در هميشگي
كولي صد ساله منم
خاك تمام جاده هاست
جامه ی كهنه تنم
هزار راه رفته ام
هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده كني
هزار بار مرده ام
شب از سرم گذشته بود
در شب من شعله زدي
براي تطهير تنم
صاعقه وار آمده اي
قلندرم قلندرم
گمشده ی در به درم
فرو تر از خاك زمين
از آسمان فراترم
قلندرانه سوختم
لب از گلايه دوختم
برهنگي خريدمو
خر قه ی تن فروختم
هوا شدي نفس شدم
تيشه زدي ريشه شدم
آب شدي عطش شدم
سنگ زدي شيشه شدم
قلندرم قلندرم
گم شده ی در به درم
فروتر از خاک زمین
از آسمان فراترم
تهی زقهر و کین شدم
برهنه چون زمین شدم
مرا تو خواستي اينچنين
ببين كه اينچنين شدم
سپرده ام تن به زمين
خون به رگ زمان شدم
سایه صفت در پی تو
راهی لامکان شدم
هیچ شدم تا که شوم
سایه ی تو وقت سفر
مرا به خویشتن بخوان
به باغ آیینه ببر
قلندرم قلندرم ...
+ نوشته شده در شنبه
1387/06/02ساعت   توسط .::تنها::.
|
قلبم را نیاز بیشتری ست تا برون ریزم تمامی دردهایم
هر چند که دل سفره نیست
محرم کجاست...
و کدامین تان استقامتی چون...
تا بشنود آن گاه که سنگ صبور عاجز ماند
نشانم دهید آن کس که سیل اشک مرا دیدن باشد
جایی که گونه هایم رفیق نیمه راه این سفرند
من نخواستم سروی باشم بلند و آزاد
یا که تاکی پر حاصل
من به برگی زرد در پاییز قانع ام
اگر زیر پای عابری له شوم....
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/15ساعت   توسط .::تنها::.
|
اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماهو بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفای نگفتنی رو می شه دید
می شه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدما
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما
از شب و روز خدا خط می زنم
+ نوشته شده در جمعه
1387/03/17ساعت   توسط .::تنها::.
|
نگاهی به افق...
و خندیدن به عشق...
دست هایی که هرگز به سیب درخت آرزو نرسیدند...
سیب هایی که کال ماندند...
آرزوها نیز گندیدند...
زندگی چیزی نیست جز اشک زن در اتاق سرد ابدیت
و لمس خدایی که در این نزدیکیست.
آری! زندگی سیبی ست کال...سیب حسرت...سیبی سبز!
و فرو بستن چشم بر عشق! نور ! زمین! خاک! هوا...
"تو که می دانستی زنگی یعنی خاک"
دیدمت امروز! آشنا نیستی! شکل کوزه هستی...زیر دستان هنرمند صبور.
من تو را دیدم باز...تو شکسته بودی...زیر دستان لرزان یک زن...
من که می دانستم زندگی از بدو تولد از پس دیگری بود.
من که می دانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک در دهان کودک!
پس چرا دیدم؟ عشق ورزیدم؟ زیستم؟ پس چرا خندیدم؟!
زندگی دیدی که آنچه بد می دانی چه قشنگ لمساندی!
و چه لذت دارد کندن روی زخم... و چه چندش آور لمس تخته سیاه با ناخن!
و دلم ریش شده! پس چرا خندیدم؟
تو که می دانستی زندگی یعنی خوابیدن...
و طلوع خورشید را از زیر سنگ دیدن...
"زیر خروارها خاک"
پس چرا خوابیدی؟ اگر این خواب ابدیت شیرین است پس چرا گرییدم؟
آری! من دیدم زندگی را از دور؟ از یک مشت خاک نمور!
از چهارچوب تنگاتنگ مرگ!
ولی افسوس چه زود زندگی رادیدم!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/02/10ساعت   توسط .::تنها::.
|
هوا باراني بود خدا از هميشه به من نزديکتربود
خدا اهسته در گوشم زمزمه کرد:
اي انسان تو گذر صادقانه را از ياد بردي
حتي نگاه کردن به شبنم در يک صبح روحاني را فراموش کرده اي
اي انسان ملائکه بازگشت دوباره تو را به گوهر وجودي ات را چشم انتظارند
اين ها رو گفت و همه جا ساکت شد...........
من اين بار اشک ديدگان دنيوي ام را نابينا ساخته بود
ولي از هميشه بينا تر بوديم
با صدايي لرزان اما ملکوتي مانند هميشه فقط توانستم بگويم:
خدايا مرا ببخش!
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/02/09ساعت   توسط .::تنها::.
ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
ای بی تو من سراب
دیگر شتاب توان را شکسته است
در من ، منی بپاست
اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
جدایی چه خیمه ای
در هشر بسته است
اما ... نرفته دلشده ای در عمیق خواب
ای دیده ات شراب
جرعه نگاهی
ای بی تو دل خراب ، تباهی
در کنه من غم تو در این پر ستوه شب
پرواز می کند
در این شکسته شب چه سیاهی گرفته لرد
ای بی تو من خراب خرابی
دستان باد
دیوارهای جدایی کشیده اند
در روی خک
این ظلم نیست
ای بی تو من خراب
ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
من بی تو خسته ام
و جدایان
در هم شکسته اند
ای بی تو
ای سراب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/02/08ساعت   توسط .::تنها::.
|
وقتي نرگس مُرد ،گلهاي باغ همه ماتم گرفته و از جويبار خواهش كردند براي گريستن به آنها چند قطره آب وام دهد.
جويبار آهي كشيد وگفت :"به درجه اي نرگس را دوست داشتم كه اگر تمام آبهايم به اشك مبدل شده وآنها را بر مرگ نرگس بپاشم باز كم است ."
گلها گفتند:"راست ميگويي،چگونه ممكن بود با آنهمه زيبايي ، نرگس را دوست نداشت ؟!"
جويبار پرسيد: مگر نرگس زيبا بود؟!
گلها گفتند :توئي كه نرگس غالبا خم شده وصورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا ميكرد،بايد بهتر از هر كسي بداني كه نرگس زيبا بود!
جويبار گفت: " من نرگس را براي اين دوست داشتم كه وقتي خم شده وبمن نگاه ميكرد ،ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او ، تما شا كنم !"
(اسكاروايلد)
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/09/11ساعت   توسط .::تنها::.
از درد دوری ات به خدا میمیرم
کجایی........؟
به خدا من دیگه طاقت ندارم
خدایا تو کمکم کن
خدایا یا من کی به او خواهم رسید
خدایا تا کی .....
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/08/22ساعت   توسط .::تنها::.
"هر آمدنی رفتنی داره،کی گفته نیستی همیشه هستی و خواهی بود" یادمه خودت کنار عکس بابا نوشته بودی مگه میدونستی موندنی نیستی نمی دونم شایدم بهت الهام شده بود آخه بارها بهم می گفتی همیشه خودمو می بینم که مردم و شما رو هم توی لباس سیاه میبینم چه جوری دارین برام عزاداری می کنین و منم با دیدن گریه هاتون توی واقعیت زار زار گریه میکنم پس می دونستی،می دونستی می خوای برای همیشه مارو تنها بذاری.
هر چه بود گذشت امروز 230 روز است که رفتی و منو برای همیشه تنها گذاشتی .ولی حسن جان رفتنت زود نبود،این که برای همیشه در قلبم خواهی بود شک نکن وتا لحظه دوباره به هم رسیدن آسمان چشمانم ابری خواهد ماند.رفتنت آتشی در جانم نهاد که تا ابد خواهم سوخت.
من این روزها با خاطرات روزهایی که با هم بودیم و چه خوش بودیم ولی افسوس و صدافسوس که قدرش را ندانستم و چه زود دیر شد...
حسن جان تو که رفیق نیمه راه نبودی،تو که هیچ وقت منو تنها نمی ذاشتی حالا که از همیشه بیشتر بهت احتیاج داشتم منو تنها رها کردی.بی اختیار بغض در گلو می نشیند و اشک آهسته راهش را باز می کند و من تسلیم در برابرش.
نمی دونم چرا یکی منو از خواب بیدار نمی کنه -یعنی من بیدارم-نه من باور ندارم ،باور ندارم حسن جیز برای همیشه به خواب ابدی رفت ومن کی به گرد پایش برسم، نمی دانم کی ....
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/08/14ساعت   توسط .::تنها::.